گاهی به آسمان نگاه کن


به امید آرامش وصلح آدم بزرگای جهان

با حافظ

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۸

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢

ین دهان بستی دهانی باز شد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

آری گلم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

من همه رو دوست دارم، تومورم رو، خدا رو، مامانم رو

 

 

من همه رو دوست دارم، تومورم رو، خدا رو، مامانم رو بچه ها شما هم با بیماریتون بد رفتاری نکنید. نامه ی علی رو بخونید

 

 

http://www.mahak-charity.org

   + - ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤

ای امید نا امیدی های من

 

بر تن خورشید می پیچد به ناز 

 چادر نیلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسمان های روشنی

می گریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله سرخ شفق

می چکد از ابرها باران نور

می گشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها

تیرگی سر می کشد از بام و در

شهر می خوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده مهتاب را

ماه می ریزد درون جام شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری می ماند و شامی سیاه 

 دردل تاریک این شب های سرد

ای امید نا امیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من
  

ه.ابتهاج

   + - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧

الهی

الهی انا عبدک الضعیف و هل یرحم الضعیف الا القوی.....

 

 

 

 

 

                

 

   + - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠

مساحت رنج

 

 

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

 

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

 

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

 

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

 مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید


در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

 

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

 

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب

کنید

 

قیصر امین پور

   + - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠

ای ستاره ها

 

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید

درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست

گوشتان اگر به ناله من آشناست

 از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که میرسد ز گرد را ه

 از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمیشود که در زمین

هرکجا به هر که میرسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر

جز ب فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

 های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود

درمیان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است
 

ای ستاره باورت نمیشود
 

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست

رنگ چهره زمین پریده است

آن شقایق شفق که میشکفت

عصر ها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

 بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ای ستاره غریب

 از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردنک

از زوال چهره های نازنین مپرس
 

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید 

١

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذریم ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

میگریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو میچکد

با نسیم دلکش سحر
 

چشم خسته تو بسته میشود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

 بر گلو شکسته میشود

شب به خیر
  

 ١- حذف یک بیت

   + - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٢

رنج

 

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر 

 در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر 

 ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

 و نمی داند در یک لبخند 

 چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهلترین کارست

ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد

 

فریدون مشیری

   + - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٢

موهبت

 

عنوان متن زیر موهبت است از کتاب عشق بدون قید و شرط ۲ :

 

- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم .

- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم .

- من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

- من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

- من از خدا برکت خواستم

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .

 

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم ، دریافت نکردم

ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم ، رسیدم.

   + - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠

پشت هیچستانم.

 

به سراغ من اگر می آیید،

 پشت هیچستانم.

 پشت هیچستان جایی است.

 پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است

 که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

 روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

 به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

 به سراغ من اگر می آیید،

 نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

 چینی نازک تنهایی من.

 

   + - ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦

فاطمه، فاطمه است

"مریم مادر عیسى است".

و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم:

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه همسر على (ع) است.
دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است.
دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

           

                  فاطمه، فاطمه است 

 

متن کامل به همراه صدا

 

 

   + - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٠

اوضاع جهان بنگر درهم شده چون زلفت

 

 

اوضاع جهان بنگر درهم شده چون زلفت                             

                           در نظم جهان دستی بر طره پر خم زن

چون دلبر آفاقی مشکن صف دل ها را                                 

                             چون کعبه عشاقی حرفی ز صفا هم زن

 مانند خلیل ای جان آتشکده گلشن کن                                

                          بازار  صنم  بشکن  راه  بت  اعظم  زن

هم  آتش موسی را در  وادی  طور افروز                               

                                هم  سر  مسیحا را  بر سینه مریم زن    

لاهوت   مسیحا  را   محو  رخ  زیبا  کن                            

                         ناقوس کلیسا را زین زمزمه بر هم زن

ناز  تو  و شوق  ما بگذشت  ز حد  جانا                              

                              زان  عشوه  پنهانی  راه  دل ما کم زن   

زخمی که الهی راست در سینه ز هجرانت                             

                              تا چند نمک پاشی رحمی کن و مرهم زن

حکیم فرزانه  مهدی الهی قمشه ای

 

 

 

 

   + - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٩

خدای خوب

                                    

                        خدای عزیزم 

 

هرگز دستهای کوچکم را از دستهای مهربانت رها نمی کنم تا

 

                           هیچ وقت گم نشوم

 

 

           

 

   + - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٩

اشک

 

 

 

 کاش گونه ها هنوز جای پیوند اشک ها و قطره های باران بودند

 

   + - ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٤

 

 

 

 

 

 

 

یارا که کنون هرچه کنید راه وصال است

 

 

 

از شوق وصال عشق خدا را مفروشید  

 

 

   + - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٤

قلم زبان خداست

قلم زبان خداست. قلم امانت آدم است. قلم ودیعه عشق است . هرکسی را توتمی است و قلم توتم ماست ، قلم توتم من است ، قلم توتم ماست .

به قلم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم و به انگشت تزویرش نمی سپارم.

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم . چشم هایم را کور می کنم ، گوش هایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

دکتر علی شریعتی

   + - ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱

مادر


 
 
بسکه پیدا بودی
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود
چشمه ای صاف
نهان در دل کوه
غنچه ای سرخ
نهان در دل مه
هیچکس
در پی روح جوان تو نبود
نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود ...
 
عمران صلاحی
 
 

   + - ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۸

تو را نادیدن ما غم نباشد

 

 

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

سعدی

   + - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۸

انگیزه‌های خاموشی

 
 

 پس   آدم، ابوالبشر، به پیرامن خویش نظاره کرد # و بر زمینِ عُریان نظاره کرد # و به 

آفتاب که روی درمی‌پوشید نظاره کرد # و در این هنگام، بادهای سرد بر خاک برهنه

 می‌جنبید # و سایه‌ها همه‌جا بر خاک می‌جنبید # و هر چیز دیدنی به هیاءت سایه‌ئی

 درآمده در سایه‌ی عظیم می‌خلید # و روح تاریکی بر قالب خاک منتشر بود # و هر چیز

 بِسودنی دست‌مایه‌ی وهمی دیگرگونه بود # و آدم، ابوالبشر، به جُفت خویش

 درنگریست # و او در چشم‌های ِ جُفت ِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود # و در

خاموشی در او نظر کرد # و تاریکی در جان او نشست.

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند #

 



پس چون هابیل به قفای ِ خویش نظر کرد قابیل را بدید # و او را چون رعد آسمان‌ها

 خروشان یافت # و او را چون آب ِ رودخانه ها پیچان یافت # و برادر خون‌اش را به‌سان

 سنگ کوه سرد و سخت یافت # و او را دریافت # و او را با بداندیشی هم‌راه یافت، چون

 ماده‌میشی که نوزادش در قفای اوست # و او را چون مرغان نخجیر با چنگال گشوده

دید # و برادر خون‌اش را به خون خویش آزمند یافت # و هابیل در برادرخون خویش نظر

کرد # و در چشم او شگفتی و ناباوری بود # و در خاموشی به جانب قابیل نظر کرد # و

آئینه‌ی مهتاب‌ها در جان‌اش با شاخه‌ی نازک رگ‌های‌اش شکست.

و این خود بار ِ نخستین نبود، بر زمین و در همه‌ی زمین، که گفتنی‌سخنی بر لبی

 ناگفته می‌مانْد.

 


و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد # چون ما تو و من به هنگام ِ

دیدار نخستین # که نگاه ما به هم درایستاد، و گفتنی‌ها به خاموشی در نشست # و

 از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد بر لب ِ آدمیان # بدان هنگام که

 کبوتر ِ آشتی بر بام ِ ایشان می‌نشیند # به هنگام ِ اعتراف و به گاه ِ وصل # به هنگام ِ

وداع واز آن بیش بدان هنگام که بازمی‌گردند تا به قفای خویش درنگرند...

و از آن پس، گفتنی‌ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه‌های بسیار یافت

 

احمد شاملو

   + - ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱

خوش به حال روزگار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک



بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.

  این شعر فریدون مشیری را به اندازه تمام شعر نو دوست دارم.
 

   + - ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

نوروز

 

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است. علی شریعتی در مقدمه این نوشته آورده است:«در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه:


***
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».
جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک ...
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم

 

 

دکتر  علی شریعتی

 

 

   + - ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

 

.....حیف باشد که عنایت نکنی

                        دوستان غرق هدایت نکنی.....

 

 

 

 

 

 

   + - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

نامه های خط خطی

این روزها آدمها سرشان شلوغ است.بعضی ها حوصله خدا را ندارند حال

او را نمی پرسند برایش نامه نمی نویسند اما تو این کار را بکن.

تو حالش را بپرس تو چیزی برایش بنویس

ساعت ها را با او قسمت کن ثانیه هایت را هم

و اما آن کتاب آسمانی یادت است؟

اسمش قران بود.کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر.

با اینکه این روزها.این کلمه همه جا هست.اما کسی آنها را نفس نمی کشد

کسی به آنها زندگی نمی کند تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن

و اما این آیه های که لابه لای هفته های تو آمده است.

تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو تا بروی

و سراغی از ایشان بگیری.

دیگر چه بگویم....که تویی و کلمه و خداوند.

پس برایش ...بنویس...هر چه که باشد

 

   + - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢

نامه های خط خطی

 

هرگاه بندگان من از تو درباره ی من بپرسند بگو که من نزدیکم     بقره 186

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی حتی اگر شده یک جای دور.اون وقت حتما می اومدم پیشت.حتی اگه پیش تو اومدن خیلی
سخت بود .همه اش دنبالت می گردم .می گن تو همه جا هستی اما من پیدات نمی کنم.مگه تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیکترم
همه اش به این ایه فکر می کنم.این ایه عین یه راز یه راز مهم که من نمی تونم بفهمم .اخه رگ گردن نزدیک ما نیست درون ماست
قسمتی از ماست.به این ایه فکر می کنم و دلم هری میریزه.انگار یه چیزی توی رگهام راه می افته یه چیزه دوست داشتنی و
قشنگ
خدایا این چیزی که تو رگهای من می گرده تویی؟ا
ا شما فکر می کنید خدا واقعا همین نزدیکیهاست.همین دور و برها؟هیچ وقت نزدیکی اون رو احساس کردی؟هیچ وقت فکر کردی چه وقت هایی بیشتر

نزدیکت می یاد؟
اما چرا.........چرا گاهی اینقدر احساس فاصله می کنیم؟

   + - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢

دوست...

 

برای همه وقتهایی که مرا به خنده وا داشتی

 

برای همه وقتهایی که به تو احتیاج داشتم و توبا من بودی

 

برای همه وقتهایی که تو با من شریک شدی

 

 برای همه وقتهایی که به حرفهایم گوش کردی

 

برای همه وقتهایی که به فکر من بودی

 

برای همه وقتهایی که خواستی در کنارم باشی

 

برای همه وقتهایی که به من شهامت وجرات دادی

 

برای همه وقتهایی که تحسینم کردی

 

 برای همه وقتهایی که گفتی "دوستت دارم"

 

برای همه وقتهایی که دلداریم دادی

 

برای همه وقتهایی که به من اعتماد کردی

 

برای همه وقتهایی که شادم کردی

 

 برای همه وقتهایی که با من اشک ریختی

 

برای همه وقتها سپاسگزارم

 

 

   + - ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

اعتراف

برای اعتراف به کلیسا می روم

رو در روی علف های روییده بر دیواره کهنه می ایستم

و همه ی گناهان خود را اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند.

(حسین پناهی)

 

 

   + - ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

دوست :

هرگز نمی پرسم

 

 

ما هردو می دانیم

 

 

چشم و زبان پنهان و پیدا راز گویانند

 

 

وآن ها که دل با یکدگر دارند

 

 

حرف ضمیر دوست را نا گفته می دانند

 

 

ننوشته می خوانند!

 

 

فریدون مشیری

 

 

 

   + - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

...

...من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

وندایی که به من می گوید:

               گرچه شب تاریک است

                                   دل قوی دار،

                                            سحر نزدیک است!

 

                                                                                      حمید مصدق

 

   + - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠

قابل توجه آدم بزرگا

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

   + - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و  هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

 

 


 

   + - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۳

خداحافظ ..

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

   + - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩

به سوی فردا

 

 این مثنوی حدیث پریشانی من است       

 بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است         

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

  بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام                                                                    

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد                                                                  

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم                                                                  

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد                                                                 

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است                                                                

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است                                                         

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش ، نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام                                                                

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم ، که خسته ام                                                                 

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق                                                                  

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند                                                                

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار، زنده اند                                                                 

یعقوب درد میکشد و کور میشود

یوسف همیشه وصله ناجور میشود                                                                

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هر آینه بر داار میزنند                                                                  

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود                                                              

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست                                                               

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هرکه بماند، مخیر است                                                                   

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است                                                             

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است                                                               

ما میرویم مقصدمان نا مشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است                                                        

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است                                                             

ما میرویم، ماندن با درد فاجعست

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست                                                             

دیریست رفته اند ، امیران قافله

ما مانده ایم ، غافله پیران قافله                                                                  

اینجا دگر چه باب من وپای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست                                                              

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون باج به معراج میرویم  

   + - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩

مسافر کوچولو

آهای مسافر کوچولو تنها رفیق زندگیم

                    کجایی تا برات بگم از انتهای خستگیم

 

رو کره ی خاکی ما زندگی تکراری شده

                   واژه ی عشق و گل سرخ یه حرف پوشالی شده

 

کسی به یاد گل سرخ شبها بیدار نمیمونه

                  برای خواب راحتش یه لالایی نمیخونه

 

آدم بزرگها همشون تو فکر بچه بازین

                  یا پر غرور یا پر ادا یا اینکه از خود راضین

 

ورد زبونشون فقط حرفهای پوچ و آهنی

                 سیاست و توپ وتفنگ ، بورس و دلار و بی زنی!...

 

غصه نخور مسافر سیاره های بی کسی

                 ما بچه ها هنوز داریم شادی و شور و نفسی

 

ماها هنوز به یاد تو به هیچ گلی تو نمی گیم

                 عشق و صفا، مهرمونو به سنگ و آهن نمیدیم

 

درختهای بائوبابو از ریشه خنجر می زنیم

                برای فتح عاطفه به سیم آخر می زنیم

 

یه روز میاد ما بچه ها آخر سر بزرگ میشیم

                اما به تو یه قول میدیم آدم بزرگ خوب بشیم!!!......

   + - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۸

نامه چارلی چاپلین به دخترش

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدین.از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.تو کجایی؟در پاریس.روی صحنه تاتر با شکوه(شانزلیزه).این را میدانم چنان است که گویی دراین سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده است.

جرالدین.در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان.من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولیگاهی هم به زمین بیا وزندگی مردم عادی را تماشا کنزندگی آنان که پاهایشان از بینوایی میلرزد وهنرنمایی میکنند

من خود یکی از ایشان بوده ام.دخترم تو درست مرا نمی شناسی در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خودنگفتم که آن هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آوازمی خواند و صدقه می گیرد داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزندو سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند.با این همه من زنده ام واز زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.

دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی وموسیقی است.نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس.حال زنش را جویا شو و اگر بارداربود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون وچرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی.دخترم گاه و بیگاه با مترو واتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کنزنان بیوه وکودکان یتیم را بشناس ودست کم روزی یکبار بگو:

من هم یکی از آن ها هستم.تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند.وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.

دخترم جرالدین چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرجکنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.جستجو لازم نیست این نیاز مند گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول وسکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.

ما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند.شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند وبار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.

ز این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تونامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.

 دخترم برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم:

(انسان باش . پاکدل ویکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن
بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است).

"پدر تو چارلی چاپلین"

   + - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٩

یادم باشد....

  یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم

 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

 یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

 یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می تونند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

   + - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
<