ای امید نا امیدی های من

 

بر تن خورشید می پیچد به ناز 

 چادر نیلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسمان های روشنی

می گریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله سرخ شفق

می چکد از ابرها باران نور

می گشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها

تیرگی سر می کشد از بام و در

شهر می خوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده مهتاب را

ماه می ریزد درون جام شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری می ماند و شامی سیاه 

 دردل تاریک این شب های سرد

ای امید نا امیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من
  

ه.ابتهاج

/ 3 نظر / 7 بازدید
محیا.ف.محمدی

سلام دیدی من اولین کسی بودم که نظر دادم,حتی 1 ساعتم نیست که نوشتی[چشمک][لبخند] [ماچ][قلب][ماچ][قلب]

Chera?

elham

سلام به وبلاگ دوستانتون هم سر زدم. وبلاگ اونا هم مثل مال شما خیلی خوب بود. ببینم همتون دانشجوی مکانیک هستید؟ تو کدوم دانشگاه؟